تبليغاتX
معشوقه ظالمم
قلب شکسته

یه چند وقتی دستم به قلم نمی ره تا چیزی بنویسم

یه بغضی تو گلوم مونده که داره خفه ام می کنه

یه بار سنگین رو شونه هامه و هیچ کس نیست کمکم کنه تا راحت تر تحملش کنم

یه اشک تو چشمامه که هیچ کس نمی بینه و فقط خودم احساس شون می کنم

یه دردی توی قلبمه که نمی تونم به هیچ کس بگم

و.......

اما ....

من که هیچ کسو ندارم

بهتره همینطوری تظاهر به شادی کنم این طوری بهتره

حداقل دیگه بهم نمیگن دیوونه

دیگه نمی گن این همیشه تو خودشه

دیگه............

 

آخ که چقدر هجاهای نام تو شیرینند و من چقدر دلم برای صدا کردن تو تنگ شده ! …خیلی تنگ …خیلی تنگ …!

می دانی !
اینجا از من کسی نمی پرسد خرت به چند !
نمی پرسد حال دلت چطور است !
می پرسند : زخمهایت را چند خریدی ؟!!
و تازه اگر کمی انصاف – شاید هم ترحم ! – در وجودشان باشد می پرسند : زخمهایت خوب شد ؟!
و من چگونه بگویمشان ، چگونه بگویمشان تا بفهمند

امروز تولدم است.اما هیچ کس یادش نیست. من امشب  در تنهایی ام با اشکهایم و با یاد او تا صبح می گریم.اری او هم این روز را فراموش کرده است 

خدایا باید نامه ای به تو بنویسم

خدايا نامه ام را بخوان، سخنم را ناديده مگير چون تو تنها پناه مني و شايد آخرين آن.

اين روزها كه پي در پي مي گذرند مرا نمي خواهند.

اين شب ها كه سياه مي شوند و در كاسهء قلب تيرهء من جاي مي گيرند بر بودنم لعنت مي فرستند.

هواي اين اطراف خدايا روزهاست كه ديگر جايي براي نفس هاي من ندارد.

اين آسمان ديگر حتي دلش به حالم نمي سوزد مرا از خود مي راند، مرا...

خدايا نامه ام را تا پايان بخوان به نوشته هايم نخند زيرا كه تو آخرين اميد مني.

چگونه به فرداها بينديشم هنگامي كه كسي منتظر رسيدن من به جادهء زندگيش نيست.

چگونه به اميد آينده زنده باشم وقتي تمام درها بسته است و هر دري كه باز مي شود غمگين ترم مي سازد.

چگونه به فرجام اين روزها دلخوش باشم وقتي كه امروزم سراسر اندوه است.

چرا خدايا چرا؟

مگر گلي از شاخه با بي رحمي چيدم و كبوري را با سنگ زدم كه حال چنين آواره ام

مگر لحظه يادت را در ذهن خود كشتم كه حال فراموش شدهء عالمم؟

چه كردم كه بايد اينقدر تنها باشم؟

نه كسي هست صداي ناله ام را بشنود نه جايي را دارم كه براي ساعتي در آن آنقدر بگريم كه بر را آن هزاران آسياب زنند بند نيايد هيچ كجاي اين دنيا برايم جايي نيست براي روح آشفته ام هيچ كس سر پناهي ندارد.

خدايا نامه ام به پايان رسيد اما دلم هنوز هزاران ناله دارد...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 20:53  توسط بازیچه | 

خیلی وقت که نیومدم و ننوشتم.این روزا یواشکی میرم و وقتی تعطیل می شه یواشکی می ببینمش.دارم زیر فشار دلتنگی و غصه ها له میشم.اینقد دلم واسش صداش تنگ شده که هیچکس نمی تونه تصورش کنه.وقتی تعطیل میشن با اینکه جایی وامیستم که دیده نشم احساس می کنم منو می بینه.ای خدا ای که چنینم کرده ای خسته زهستی.کو در باز امیدی که برویم تو نبستی.نه تحمل به اسارت نه امیدی به رهایی.ای خدا شکر ولیکن نشد این رسم خدایی.غصه بعد از غصه غم دنباله هم ضربه روی ضربه ماتم پشت غم من نمی دونم چرا این زندگی بر سرم بارد مصیبت دم به دم.ای زندگی من خسته ام تا کی سکوت؟تا کی اسیر؟ای مرگ تن این دست من دستم بگیر دستم بگیر.در سینه ام یک ارزو معض خدا دیگر بمیر.ای لحظه ها من از شما سر خوردهام ترکم کنید ای روز و شب من ادمی دل مرده ام ترکم کنید من تا گلو در حسرتم افسرده ام ترکم کنید از وحشت فردای خود ازده ام ترکم کنید.ای اشک گرم اروم بریز بر گونه یه بیمار من.لذت ببر ای غم تو هم از این همه ازار من.در لحظه ی بیداد غم کی می شود غم خوار من؟ای لحظه ی پایان من این امشب فردا نکن درد بزرگ بودنم رو ای زمان هاشا نکن.گفتم ای خوبم به فریادم برس افتادهام از پا ولی باور نکردی گفتم از نا مهربان بودن پشیمان می شوی فردا ولی باور نکردی گفتم از نا باوری مردم بیاهو باورم کن کم کن ازارم که می مانی تک و تنها ولی باور نکردی اشک من را دیدی و خندیدی و خونسرد رفتی سوختن ها را تماشا کردی و پر پر زدن ها را ولی باور نکردی من به تو خوبی نمودم تو بدی کردی به من گفتم ای قافل ندارد ارزشی دنیا ولی باور نکردی.روزها ساعت ها بهش فکر می کنم.قبل خواب با اشکام جلوم تجسمش می کنم وقتی هم که می خوابم خوابشو می بینم.تنها شبی که گاهی اونم گاهی اوقات خوابشو نمی بینم به خدا شنبه هاست چون شنبه ها حتما می بینمش و شبش بعد اینقد تو خودم اشک میریزم که نمی دونم کی صبح میشه.                            می گویند بی عشق زندگی هم نیست..

چرا من با عشق

                           زندگی ام تباه شد؟

+ نوشته شده در  جمعه بیستم دی 1387ساعت 23:32  توسط بازیچه | 

اینقدر تو رو دوست دارم...

 

مي پرستم تو را!

اينقدر براي تو نماز مي خوانم

كه خدا حسودي اش مي شود!

اينقدر تو را دوست دارم

كه خدا كُفرش در مي آيد!

ولي به روي خودش نمي آورد

درست مثل من

كه به روي خودم نمي آورم

نديدنت را

و همه را توي خودم مي ريزم

درست مثل من

كه دارم مي ميرم

ولي هنوز زنده ام

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 10:3  توسط بازیچه | 

سالگرد وفاتم

 

خاکم نکنید بزارید اونم برسه.بزارید اونو ببینم وقتی به حرفم می رسه. خاکم نکنید هنوز عشقمو ندیدم این همه اماده شدم یه کفن دورم کشیدن تابوته منو بزارید اونم بگیره حس کنم عاشقمه وقتی که گریش می گیره. اشکایه اونو کی به جای من کنه پاک خدا حافظ عشقم که منو بردی زیاد.

خاکم نکنید بزارید اونم ببینه پیکر اشفتیه من بی رمق روی زمین.خاکم نکنید بهش بگین حالا که مردم تو این جشن خشک و خالی اونو به خدا سپردم.بعد رفتن من دو سه روز تنهاش نزارین روی سنگ قبرم اینه و شمدون بزارید می بینی چی شد عشق ما دوتا؟عاشق تو مرد

امروز سالگرد جداییمه.سالگرده مرگم.دیشب باز بهم بد کرد.می خواد با حرفاش زجرم بده نابودم کنه.ارزویه مرگمو داره.دیگه بی خیال دانشگاه بی خیال خودم بی خیل نوشتن  بی خیال نمازو.... از امشب مشروب و دود ولی من خود وفا هستم ومی مانم

امشبم میخورم تا نهایت مستی این بار به خاطر اون که می خواد نباشم تا اخرش میرم تا ته تهش.تا بحال حس کردی خدا کنارته؟الان این حس و دارم.خدا جون تو میدونی وبلاگمو با اشک نوشتم.منو ببر پیش خودت که خودم می یاما.خدایا دیگه نمی بخشم به تو به تویی که تنها تورو دارم واگذار می کنم
+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 22:44  توسط بازیچه | 

می دانی !
گمان می کردم ، سالی ، نه ! ماهی ، نه ! روزی ، نه ! ساعتی ، نه ! دقیقه ای ، نه ! لحظه ای بی تو تاب نمی آورم !!
امروز ، نه لحظه ای ، نه دقیقه ای ، نه ساعتی ، نه روزی ، نه ماهی ، که یک سالیست بی تو سر کرده ام !!
… عجب جان سختی ای (
hoji)  ! … عجب جان سختی …!  

سادگي را با ساده لوحي اشتباه نگير . هه . عجب ترجمه اي كردم - تو اصلا اين واژه ها را نمي فهمي كه از روي آنها بتوني سادگي را حس كني !!!!

امشب نوشتم تا بغضی که تو گلومه بشکنه.لرزش دستام اونو می خواد.دو روز پیش دیدمش.تازه از کلاس تعطیل شده بود.انگار منو اصلا نمیشناخت.اره.میدونم دوستم نداره.اخه عشق اجباری نیست.از خدا یه سوال دارم.خدایا ارزویه مرگمم داره؟خدا جون می دونی خیلی مریضم میدونی که می دونم دیگه نزدیک که بیام پیشه خودت.خدا جون ازت یه چیزی میخوام اینکه یه باره دیگه ببینمش بهش بگم همه غصه هاتو میخرم.همه گناهاشو پیش تو خدا جون گردن میگیرم به جز یکی.همون گناه شکستن قلبم .یادته گلم اون روز با گریه ازت  خواستم منو نگاه کنی نکردی؟می دونی که طاقتش ندارم ببینم ناراحتی اونم من از حقم می گذرم اونم می بخشم.خدا جون بهم رحم کنی ها. نه كسي هست صداي ناله ام را بشنود نه جايي را دارم كه براي ساعتي در آن آنقدر گریه کنم كه بر راه آن هزاران آسياب بزنند بند نيايد چرا خدايا چرا؟مگر گلي از شاخه با بي رحمي چيدم و كبوتري را با سنگ زدم كه حال چنینم؟ مگر لحظه يادت را در ذهن خود كشتم كه حال فراموش شدهء عالمم؟میدونم دیگه فراموشم کرده.امیدوارم که وقتی نوشته های منو می خونی من نباشم.دوستم نداشتی فهمیدم دوستم نداشتی.سخته سخت ......

 خدا مي داند چقدر سخت است گفتنش...
مثل عذابِ مردن...
چقدر سخت است منتظر كسي باشی...
كه هيچ وقت فكر آمدن نيست...

مهمان عزيزي باشي كه فانوس خانه اش روشن نيست...

چقدر سخت است آدم را از آرزوهايش دور كنند...

او را به مسير ناخواسته اي مجبور كنند..

. چقدر سخت است دست نوشته هايت را نخوانده خاك كنند...

اسمت را از خاطره ها پاك كنند...

چقدر سخت است كه به نام عشق فريبت دهند...

با بي احتراميها بهانه دستِ رقيبت دهند...
نمي داني شكستن چقدر سخت است...

... آنكه نشكسته چقدر خوشبخت است
اگر مي خواهي من بشكنم...
اگر مي خواهي از ماندن حرف نزنم...
برو حرفي نيست...
هميشه براي رفتن بهانه زياد است...
آنچه مي ماند يك دنيا غصه و ياد است...

برو قبل از اينكه وجودم از هم بپاشد...
پيش كسي بهتر باشد...

...شايد عشق تو جاي ديگر
... برو اما فراموشم نكن
اين ديوانه خود را به خاطر بسپار...
دنيا همين امروز و فردا نيست...

مرا نكن همبازي روزگار...
برو مگذار آن روزها يادت برود...

قصه آشنايي ما اندازه يك آه كوتاه و پژمرده شود...
برو سعي نكن بفهمي چقدر دلواپس چشمهاي توام...
چه كنم، دست خودم نيست...
آخر هنوز هم عاشق دل بيوفاي توام...
مي دانم دوستم نداشتي و نداري...
مي دانم در آزارم سنگ تمام گذاشتي و مي گذاري... چه مي شود كرد.. يادت باشد دلم را شكستي و سر بلند مي روي...
آنجا ديگر دلي را نشكن و سربلند برگرد...
برو اما من در امتداد هر بهانه، بهانه ات را مي گيرم...
نمي دانم مهمان نوازي ات سر جايش هست يا نه...
اما من كوچه به كوچه سراغ خانه ات را مي گيرم...

برو اما به كسي نگو با من چه كردي...
نمي خواهم ته دل بگويند چه نامردي...
نگو ديوانه بود سرزنشت مي كنند...
نگو حقش بود ظالمت مي كنند...
نگو عشق ما از اول اشتباه بود...
مي گويند رفيقش نيمه راه بود...
نگو دست محبتش را رد كردي...

مي گويند به خودت بد كردي...
نگو زندگيش تباه شد...
مي گويند براي تو گناه شد...
نگو مرا براي بازي انتخاب كردي...
مي گويند پلهاي پشت سرت را خراب كردي...
نگو كارش گذشته از كار...

مي گويند دعا زود مستجاب مي شود با حال زار...
نگو نمي خواهمش آدم زياد است...
مي گويند اين حرف آدمهاي بد نهاد است...
نگو سكوت كرد هرچه تهمت شنيد... مي گويند شيطان را در چشمهاي تودید

.. نگو بيچاره بود و بيچاره ترش کردی.

مي گويند نگاه در چشم ترش كردي...
نگو زندگيش را گرفتم...
نه به تو تقديم كردم...

هديه بود نگو ناقابل بود...
هرچه بود پيشكش دل بود...

هيچ حرفِ دگري نيست كه با تو بزنم...
تو نمي فهمي اندوه مرا...
چه بگويم به تو اي رفته ز دست ؟...
شدم از مستي چشمانِ تو مست...
شده ام سنگ پرست...
مرگ بر آنكه دلش را به دلِ سنگِ تو بست...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 3:27  توسط بازیچه | 

 

دو سه روزی میشه که مریض شدم.میگن سر دردهام واسه عوارض قرص های خوابی که می خورم . اون قد دلم گرفته.اون قد دلم واسش تنگ شده که بخدا حاضرم  اگه بهم بگه چشاتو می گیرم ولی میزارم منو ببینی     شنوایی تو می گیرم می زارم صدام و بشنوی بخدا  قبول می کنم.یعنی یکی پیدا نمیشه اینجا برای این خسته خبر بیاره اگه می یاد بهش بگین بجنبه غصه  داره دخل منو می یاره.میدونم هر جا هست خوشه.حاضرم قسم بخورم هر چی که من واسش گریه کردم اون می خندیده.هرچی که من تنها بودم اون با دوستاش  خوش بوده.همیشه این اهنگ رو گوش میدم فک می کنم این اهنگ رو واسه من ساختن:ای عشقه من    تنهام نزار     تو که میدونی چه بیرحم جدایی   غم دنیا تو چشامه    تو کجاهو اون روزایه اشنایی     باورم نیست     خوابم انگار    دیگه دستات محرم دستایه من نیست     چه غریبی     وقت رفتن    بی تو این دنیا جایه عاشق شدن نیست                                            گفتم از من با وفاتر گفتی می دونم ولی دل عاشقت نیست        گفتم از تو یادگاری گفتی افسوس عشق تو شقایقت نیست                      

داد از این دل داد از این دل این غریبه هم خونه من نیست    نمی تونم بپذیرم جرمه این دل تنها شدن نیست   داغه این عشق تا قیامت مثل یادش درمونه من نیست   داغه این عشق تا قیامت مثل یادش درمونه من نیست

 

 

هر وقت این اهنگ رو گوش میدم دلم می خواد نباشم.خسته ام خسته .به من نگو که ره سپاری وقتی که خونه بی ستونه وقتی دقیقه های نبضم سر بزنگاه جنونه به من نگو که اشتباهم غرورت ایثارو شکسته نگو که خوابه غفلت من تمام پلهارو شکسته به من که حس لال و کورم هوای خونه رو بلد نیست به من که بی تو شرح حادم چیزی به جز یه بغض بد نیست نگو که دل بریدی از من نگو به من حرفی نداری به من که مردنم گرفته نگو نگو که رهسپاری به من نگو که ره سپاری وقتی که خونه بی ستونه وقتی دقیقه های نبضم سر بزنگاه جنونه ببین که خسته و شکسته نمی رسم به صبح فردا.رو ماسه های سرد ساحل یه ماهی ام خیره به دریا.تورو قسم به اب و اینه نگو به من حرفی  نداری به من که مردنم گرفته نگو نگو که رهسپاری

در سرخ ترین ساعت خورشید بریده های منو تماشا کن کنار مردن تماشا کن خانه ای را که رو به نابودیست و می ترسد از من بی تو.من بی تو شرمسارترین افسانه ی ناتمامی ام بی تو می سوزم از این بی سرانجامی . می بازم به تمام هراس ها.از ای کاش ها می سوزم و از فردا می ترسم نگو گفتنی ها شنیده شدو فرصت ها تمام.من هنوزو همیشه به تو دل خوشم و محتاج به من نگو نگو که رهسپاری

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 23:29  توسط بازیچه | 
چقدر دوست داشتم یك نفر از من می پرسید چرا نگاه هایت آنقدر غمگین است؟چرا لبخندهایت آنقدر تلخ و بیرنگ است؟ اما افسوس كه هیچ كس نبود ...همیشه من بودم و من و تنهایی پر از خاطره ... آری با تو هستم! با تویی كه از كنارم گذشتی و حتی یك بار هم نپرسیدی چرا چشمهایم همیشه بارانی است
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 23:26  توسط بازیچه | 

امروز یک ماه میشه که ندیدمش.یک ماه که قد یه دنیا گذشت.ثانیه ها زجرم میده.عقربه های ساعتم حرکت نمیکنن. تا از جانبه معشوق نباشد کششی کوشش عاشق بیچاره به جایی نرسد.دارم توی غم دوریش غرق میشم.امشب می زنم از خونه بیرون.میرم شاید خدارو پیدا کنم باز ازش التماس کنم ازش کمک بخوام.خدا جون من که کسی رو غیر تو ندارم کمکم کن.دستمو بگیر.خدایا چقدر زود فراموش شدم.این قد قرص خواب خوردم تا شبا بتونم بخوابم که دیگه چهار تا قرص روم تاثیر نداره.تا کی باید هر شب خوابشو ببینم ولی ازش جدا باشم تا کی خدااااااا؟ قلب تنها وسیله ای یه که شکستشم کار می کنه ولی من دیگه نمی خوام بسه خدایا بسه.نمیتونم دیگه تحمل کنم.میدونی چی دوست دارم؟دوست دارم بدونم بعد از مرگم اولین اشک از چشمایه چه کسی جاری خواهد شد و اخرین سیاه پوشی که منو به دست فراموشی میده چه کسی خواهد بود؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 0:38  توسط بازیچه | 

دستام داره میلرزه.چشام باز از اشک پر شده.باز این بغض لعنتی توی گلومه.بغضم نمیشکنه که دلمو از دلتنگی هایه نشنیدن صداش وندیدنش اروم کنم.می نویسم.می نویسم تا تو.تا تویی که نوشته هایه منو می خونی واسم دعا کنی.دعا کنی واسه کسی که عشقش دیگه ازش یادی نمی کنه.اره.فراموش شدم.کسی که برایه گرم کردنه خودش دنیایه کوچیکه منو به اتیش کشیده.قبل از خوابم تویه تنهایی هام تویه سکوته پر دردم اسمشو فریا میزنم با بقض شکستم با گریه التماسش می کنم دنیام بسه نیست؟منو چرا اتیش میزنی؟اشکام از چشام راه افتادن.به سختی نفس می کشم.خدایا توروبه اشک پاکی که از چشام داره می یاد تورو به فاطمه ی زهرا قسمت میدم منو از این جا ببر پیشه خودت.خسته ام خسته.نمی دونم کجاست ولی هر جا هست میدونم خوشحاله.سرش شلوغه.میبینی  خدا جون دل سنگش منو شکونده.خداااااااااا تیکه هامو از کجا پیدا کنم؟

خدایا هر جا هست خوشحال نگهش دارو مواظبش باش.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 3:38  توسط بازیچه | 

اخرین باربود که دیدمش.این  باری که دیدمش با همه یه دفعه ها فرق میکرد.این بار تویه چشام نگاه کرد و  اشکامو دید.اره این بار با همه یه دفعه ها فرق میکرد این بار تماشاچی هم داشتیم این بار دوستشم بود.برای هزارمین بار خورد شدم.  نه.  این بار شکستم.طوری شکستم که خدا هم صداشو شنید.اون لحظه که داشت می رفتو هنوز یادمه.دوستش داشت میخندید.خدایا یادته اون موقع صدات کردم گفتم خدایا نگاهشون کن چون میدونم تو هیچ وقت فراموش نمی کنی.خدایا هیچ کس ندونه تو میدونی چه حالی داشتمو دارم.هیچ کی ندونه تو می دونی چی کشیدم و میکشم.دیگه هم باید تنهایی بکشم.خدایا چه قد ارزویه مرگ کردم.امام رضا(ع) رو ضامن گرفتم  ای امام رضا(ع) ولی من سگم نیستم چون تو ضامن اهو شدی ولی ضامن من نشدی.قبل اومدنش اخر دفترش واسش نامه ای نوشتم که نامه این بود: L تمومه ظلم های دنیارو در حق من کردی.در اخرین لحظه هم داری عذابم میدی.دستام می لرزه که کلماتو نمیتونم بنویسم.بغض داره خفم میکنه نمی تونم بنویسم ولی چاره ای ندارم میدونم وقتی ببینمت توی دیدار اخر نتونم حرفمو بزنم.تو توی دیدار اخر با من بدی کن دست خودم نیست من نمی تونم از تو و چشمات راه گذر نیست.خیلی عذابم دادی.توی این لحظه های اخرم با حرفات توی پیامات زجرم میدی.یادت باشه که من بی تو اگه باشم هر لحظه دارم زجر میکشم.ولی برو چون میدونم تومنو L                                                                                                                                                                                                            دیگه نتونستم بنویسم.روزی هزار بار اون روز رو یادم می یاد.فقط از خدا ارزویه مرگ دارم. اره تنها ارزوی من مرگمه. خدا جون میشه تو امشب منو تو بغل بگیری؟ بگی آروم توی گوشم دیگه وقتشه بمیری.دلم نیومد هدیه شو بهش پس بدم.خدایا دلم میخواد بدونم اون روز چه حسی داشت؟با خودش فکر کرد که من چی دارم می کشم؟   

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 15:59  توسط بازیچه | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ

پیوندهای روزانه
ناناز
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
دی 1387
آذر 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
پیوندها
man
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

 

آمار وبلاگ

خدمات وبلاگ نویسان